تبليغاتX
یک نفس عمیق
 
   
     
 
 
  از این به بعد هر جنس بنجلی رو به سامسونگ ترجیح میدم

 
 
   |    نوشته شده توسط محمد حسین
 
 
  با توهینی که این شرکت به کشورم کرد، از این به بعد هر جنس بی کیفیت و بنجل رو به سامسونگ ترجیح میدم

 
 
   |    نوشته شده توسط محمد حسین
 
 
 

ابزار، ارزش، آی‌اس‌آی

ابزار

آیا تاکنون این سه اتفاق برای شما رخ داده است. نوشابه یا مالشعیر با بطری شیشه‌ای دربسته سر میز غذا در اختیار شماست ولی دربازکنی در دسترس ندارید... به دلیلی (مثل قطع برق) ناگهان در تاریکی مطلق قرار بگیرید و در همان حال بخواهید راه بروید یا چیزی را پیدا کنید... به تنهایی در مکانی هستید و ناگهان حس می‌کنید که قسمت داخلی گوش‌تان شدیدا می‌خارد. نه گوش پاک‌کن در اختیار شماست و نه حتی دستمال کاغذی...

در چنین وضعیت‌هایی اگر مصمم به حل مشکل باشید تنها راه حل استفاده از ابزارهایی است که برای حل مشکل شما ساخته نشده‌اند. یک قاشق بر می‌دارید و با آن در بطری را باز می‌کنید... گوشی موبایل از جیبتان در می‌ورید تا روشنایی اندک ال‌سی‌دی آن استفاده کنید... دست در جیب یا کیفتان می‌کنید. دسته کلیدتان را بر می‌دارید و ... [1]

ارزش

انسان‌ها بر اساس چه نظام ارزشی و چه پارامترهایی ارزش‌گذاری می‌شوند. فرض کنید الان از شما خواسته می‌شود سه نفر از آشنایان (کسانی که شما آنها را می‌شناسید و بالعکس) را انتخاب کنید تا همراه آنها (و خانواده‌تان) به شهری بروید که هیچ آشنایی ندارید و تا آخر عمر با آنها دوست و همراه باشید. این افراد را بر اساس چه معیاری انتخاب می‌کند و چه چیز باید در آنها برجسته باشد. ثروت؟ دینداری؟ دانش؟ خوشگذرانی؟ وطن‌دوستی؟ شرافت؟ هنر؟ مهربانی؟ انسان‌دوستی؟ قوه مدیریت و تصمیم‌گیری؟ ...

در جوامع اولیه نظام ارزشی واحد است. در عشایری که همه چیزشان از دامپروری تامین می‌شود آدمی بارزش‌تر است که گوسفندان بیشتری داشته باشد و در منطقه‌ای که دعوا و درگیری بین مردم عادی باشد، کسی که بازوان قوی‌تری دارد انسان مهمتری است. در جوامع متمدن نظام‌های ارزشی متنوع می‌شود و هر گروه از مردم الگویی برای خود دارند و سعی‌شان آن است که خود را در آن زمینه ترقی دهند گرچه ممکن است از سایر زمینه‌ها هم غافل نباشند. در یک جامعه پیشرفته (و البته ایده‌آل) شغل و فعالیت هر کس در همان زمینه است. آنان که ثروت می‌خواهند در تجارت‌خانه‌‌ها و بنگاه‌های پیمانکاری مشغول‌اند. آنکه اولویت اولش خدمت به دین خداست را در مسجد و کلیسا در حال کار می‌بینید. آنکه خدمت به دانش را اولویت خود می‌داند در دانشگاه است، آنکه خوشگذرانی را می‌خواهد در کلوپ شبانه است. آنکه وطن دوست و آرزومند خدمت به هموطنانش است وارد سیاست می‌شود، آنکه انسان‌دوست است جایش در سازمان‌خیریه است، آنکه عاشق کارآفرینی و مدیریت است کارخانه راه می‌اندازد و الی آخر.

حتی در پیشرفته‌ترین جوامع متمدن شرایط ایده‌آل وجود ندارد و در نتیجه هستند افرادی که هدفشان چیز دیگر است و خودشان در جایی دیگر، اما معمولا اکثریت با چنین افرادی نیست. فکر می‌کنید کشور ما ایران در کجا قرار دارد؟ در دوران قاجاریه و قبل از آن (تا زمان حمله مغول) نظام ارزشی جامعه ایرانی تک بعدی بود. در روزگاری که قانون وجود نداشت و حاکمان بدون حساب و کتاب از هرکس هر قدر می‌خواستند مالیات می‌گرفتند و مالکان سهم دهقانان را هر طور که دلشان می‌خواست محاسبه می‌کردند، داشتن «ثروت» و «هم‌تیمی‌ها»ی حامی، تنها عامل رسیدن ترقی و به دست آوردن جایگاه در جامعه بود و «کار کردن» یا «علم» یا «هنر» یا «قوه مدیریت» نمی‌توانست به تنهایی چیزی را در سرنوشت فرد تغییر دهد و ارزش‌های اکثریت جامعه به همین دو هدف بود. [2]

ایران امروز شرایطی بس متفاوت دارد گرچه هنوز با شرایط ایده‌آل و یا حتی با جوامع پیشرفته دنیای امروز فاصله‌مان بسیار است. می‌توان –تنها- با اتکا به علم، پروفسور لوکس شد. می‌توان با اتکا به هنر جلیل شهناز و محمد نوری شد. می‌توان با اتکا به ادبیات فریدون مشیری شد. می‌توان با اتکا به دانش و فن پزشکی دکتر ماندگار شد. و می‌توان با اتکا به آشپزی رزا منتظمی شد. امروز دیگر روزگاری نیست که ارزش‌های انسانی فقط «ثروت» و «هم‌تیمی‌ها» باشد اما صد افسوس که اینرسی جامعه قجری جامعه را رها نکرده و هنوز بسیارند کسانی که فکر غالبشان این است که بدون این دو نمی‌توان سری در میان سرها در آورد.

همانطور که «نظام ارزشی» یک عامل تشویق کننده است، در مقابل «شرم» باید عاملی باشد بازدارنده از نادرستی‌ها، اما در تعریف شرم نیز در جامعه ایرانی دارای خبطی عظیم است. شرم نزد بسیاری از ما بدین معناست که در شرایطی واقع شویم که دیگران زبان به سرزنش ما بگشایند. شرمگین شدن در چنین شرایطی فقط انجام بدکاری رخ نمی‌دهد و در صورت بدکاری نیز برای فرار از این شرم سه راه حل وجود دارد: پنهان کاری، داشتن اطرافیانی که ما را نقد نکنند و سرانجام ترک کاری که موجب نقد می‌شود. اما در تعریف جوامع دیگر شرم یعنی خشم گرفتن به خود. وقتی خودت ناظر به اعمال خود باشی و با دیدن بدکاری و خطا، خود را به باد انتقاد بگیری دیگر دو راه حل‌های اول و دوم نمی‌توانند راه گشایت باشند. [3]

شرایط فرهنگی حاکم بر جامعه ما چنین است و نباید انتظار داشت که یک شبه چیزی عوض شود و البته نباید هم ناامید بود. اگر هر یک از ما تلاش کنیم که انسان بهتری باشیم و نیز آن را در حد امکان به فرزندان‌مان و دانشجویان‌مان بیاموزیم در زمانی نه چندان دور تغییر را خواهیم دید.

آی اس آی

«محمود دولت‌آبادی»، «فهیمه رحیمی» دو داستان‌نویسی هستند که همه می‌شناسیم‌شان. اگر این دو کاندید دریافت جایزه یک جشنواره ادبی باشند چگونه می‌توان برنده را انتخاب کرد؟ میتوان تیراژ متوسط کتاب‌های نویسنده در دو سال گذشته را معیار دانست. معیار دیگر می‌تواند تعداد کتاب‌هایی که باشد هر کدام نوشته‌‌اند. و معیار دیگر اینکه از آنها و کتاب‌هایشان در مطبوعات چند بار نام برده شده است. سرانجام می‌توان همه این معیارهای عددی را با هم ترکیب کرد و پس از چند جمع و تفریق و ضرب و تقسیم امتیاز هر کدام را محاسبه نمود و برنده را پیدا کرد. راه دیگر اما آن است که که گروهی از کارشناسان و منتقدان ادبی به بحث بنشینند و برنده انتخاب کنند. بدون هیچ محاسبه‌ ای و عددی.

اینکه برنده جشنواره ادبی به کدام روش انتخاب می‌شود، بدیهی است. در دانشگاه‌های جهان نیز معمولا همین روش دوم است کارایی دارد. برای متقاضی ورود به دانشگاه است (خصوصا در مقطع تحصیلات تکمیلی)، آزمون ورودی در کار نیست. هیاتی مدارک و سوابق متقاضی را بررسی می‌کنند و او را پذیرفته یا رد می‌کنند. وقتی مدرسی قرار است از استادیاری به دانشیاری ارتقا یابد هیاتی سوابق و کارهای او را بررسی می‌کنند و با این پیشنهاد موافقت یا مخالفت می‌کنند (و بسیار محتمل است که کسی دانشیار شود و باشند دیگرانی که با سابقه و تعداد مقالات بیشتر، هنوز لیاقت ارتقا را پیدا نکرده باشند). وقتی دانشجو یا استادی متقاضی شرکت در یک کنفرانس خارجی است، درخواست پرداخت هزینه سفر در بخش پژوهشی مورد بررسی قرار می‌گیرد و آنجا کسانی هستند که می‌دانند آیا ارزش دارد که این مقدار از پول دانشگاه صرف این کار بشود یا خیر.

آیا این روش‌ها در دانشگاه‌های ما قابل اجراست. پاسخ قاطعانه این است که خیر. دلیل این تفاوت همان تفاوت نظام ارزشی ماست. در آنجا فرض بر آن است که دانشگاهیان بزرگترین ارزش‌ زندگی‌شان دانش است و حاضر نیستند برای هیچ هدف دیگری ارزش علمی دانشگاه خود را پایین بیاورند، هر چند ممکن است پذیرفتن یک متقاضی ضعیف، منافع مالی مستقیم و غیر مستقیمی برای تصمیم گیرنده داشته باشد. البته همه جا افراد نادرست پیدا می‌شوند ولی این اقلیت معمولا تاثیری در نتیجه کار ندارد. تفاوت در معنای شرم هم مزید بر علت است به گونه‌ای که استاد ممکن است از خواهرش شرم کند و خواهرزاده‌اش را نیاندازد و با دادن نمره ناحق به او هیچ شرم درونی حس نکند. ممکن است استادی که در حال ارتقاست هم تیمی اعضای هیات رسیدگی کننده باشد. در فرهنگ ما «هم تیمی» در شرایط متفاوت اشکال متفاوتی دارد. کسی که دیدگاه ایدئولوژیک‌‌اش به من شبیه است، کسی که هم شهری یا هم استانی من است، کسی که موقعیت مالی‌اش به من نزدیک است، کسی هم وزن من است. در رقابت با غریبه‌ها، فامیل (ولو دور) یک هم تیمی قوی به حساب می‌آید در حالی که ممکن است در یک خانواده پرجمعیت چند برادر و خواهر با هم و بر علیه بقیه خواهران و برادران تشکیل تیم دهند.

در چنین شرایطی انتخاب‌های کیفی به شدت مورد سوظن هستند. حتی اگر هیات تصمیمات کاملا عادلانه‌ای بگیرد باز هم معترضان بسیاری وجود خواهند داشت چون به طور پیش فرض فکر می‌کنند که تصمیم گیرندگان بر اساس منافع خود و هم تیمی‌هایشان عمل می‌کنند. پاسخنامه‌های کنکور سراسری سال‌هاست که به صورت کاملا ماشینی تصحییح می‌شود و همگان می‌دانند که امکان اشتباه در آن وجود ندارد ولی هر ساله در روز نتایج عده‌ای جلوی سازمان سنجش جمع می‌شوند و اعتراض می‌کنند، گرچه می‌دانند که سابقه نداشته که حتی یکی از این اعتراضات وارد باشد. تصور اینکه اگر یک هیات به صورت کیفی دانشجویان را برگزینند، چه اتفاقی می‌افتد چندان سخت نیست. برای جلوگیری از این شکایات انبوه و نیز جلوگیری از تصمیم‌های ناعادلانه چاره‌ای نیست جز اینکه همه چیز کمی (با عدد و رقم) باشد. اگر کسی آمد و گفت چرا فلانی دانشیار شده و من نشدم، فوری کاغذی را به او نشان می‌دهند امتیازات و تعداد مقاله آی اس آی و سالهای سابقه و ... روی آن محاسبه شده و موی لای درزش نمی‌رود. تنها اشکالی که پیش می‌آید این است که کل فرآیند ارزیابی، کیفیتش را از دست می‌دهد. همانطور «محمود دولت‌آبادی»، «فهیمه رحیمی» را نمی‌توان با عدد و رقم سنجید، مقایسه عددی استاد ایکس و استاد وای هم نادرست است ولی ظاهرا چاره دیگری وجود ندارد.

با زیاد شدن تعداد ژورنال‌های علمی در جهان پیدا کردن ژورنال‌های تخصصی هم برای مقاله دهندگان و هم برای خوانندگان مشکل شد. وقتی روی موضوعی پژوهش می‌کنید ممکن است صدها مقاله در مورد آن پیدا کنید و وقتی مقاله‌ای برای انتشار دارید ممکن است ندانید که آن را برای کدام نشریه بفرستید. فهرست آی اس آی به شما کمک می‌کند که اول مقالاتی که در نشریات معتبرتر منتشر شده‌اند را بخوانید. برای ارسال مقاله هم فهرست به همراه ایمپکت فکتور کمک‌تان می‌کند که ژورنالی را پیدا کنید که مقالاتی هم سطح مقاله شما را می‌پذیرد. هدف از ایجاد چیزی به نام فهرست «آی اس آی» این بوده است. در فهرست آی اس آی (خصوصا فهرست الحاقی) نشریاتی تازه کار وجود دارند که فعلا کیفیت بالایی ندارند ولی به آنها با حضور در این فهرست مدتی فرصت داده شده است تا کیفیت خود را ارتقا دهند.

در مورد کنفرانس‌های بین‌المللی نیز همین‌گونه است. مثلا آی تریپل ای کنفرانس‌های بین‌المللی متعددی در جهان برگزار می‌کند. مهمترین هدف این کنفرانس‌ها گردآوردن و تبادل نظر رودررو دانش پژوهان با یکدیگر و نمایاندن اشکالات مقاله‌ها به نویسندگان است، با این هدف که آنها که توانایی علمی کمتری داراند با استفاده از این امکانات بر دانش و تجربه و توانایی خود بیفزایند. به همین خاطر ممکن است در هیات داوران بسیاری از این کنفرانس‌ها نام‌های سرشناسی نبینید و همچنین ممکن است مقالات نه چندان پخته و عالی را بپذیرند. اما می‌توانید مطمئن باشید که داوران با دقت تمام مقالات را جزء به جزء می‌خوانند و نظراتشان بسیار ارزشمند خواهد بود (تمام شرایط دقیقا برعکس اکثر کنفرانس‌های داخلی!)

این است نظام آی اس آی و این است نظام کنفرانس‌های بین‌المللی. آنها ابزارهایی هستند که برای منظوری که ما استفاده می‌کنیم طراحی نشده‌اند. فرض آنها این نبوده است که اگر استادی یک مقاله آی اس آی یا یک کنفرانس پیپیر بین‌المللی داشت، این امر مستقیما به صورت امتیازی در کارنامه‌اش درج شود. همه جای دنیا از دانشجو می‌خواهند که قبل از دفاع مقاله‌ای پذیرفته شده داشته باشد تا محکم کاری کرده باشند و با گرفتن نظر غیر مستقیم از داوران ژورنال یا کنفرانس تضمین کنند که هیچ نکته ریزی از چشم هیات داوری دفاع پایان‌نامه دور نمانده است. اما طراحان نظام آی اس آی نمی‌توانند تصور کنند که در جایی استادان مشاور و راهنما و داوران داخل و خارج دانشگاه ممکن است هیچکدام پایان‌نامه را نخوانده باشند و به صرف داشتن یک مقاله دانشجو را فارغ‌التحصیل کنند.

یک فرد متخصص به راحتی می‌تواند تشخیص دهد که یک مقاله بار علمی زیادی دارد ولو آنکه در یک ژورنال پولکی – آبکی چاپ شده باشد. یک فرد متخصص با مشاهده تمام مقالات یک فرد به راحتی می‌تواند بفهمند که آیا انسجام پژوهشی در آنها هست یا نه. اگر این انسجام موجود نباشد مشخص می‌شود که فرد تمامی آنها را خریداری کرده است.

خلاصه اینکه، ارزیابی کیفی و کارشناسانه امور پژوهشی هرگز با روش‌های ماشینی مانند مقاله شمردن قابل مقایسه نیست. اما متاسفانه در کشور زمینه ما برای تصمیم‌گیری‌های کیفی فراهم نیست. نظام آی اس آی و کنفرانس‌های بین‌المللی ابزارهایی هستند که ما مجبوریم از آنها به منظوری استفاده کنیم، که برای آن طراحی نشده‌اند. هیچ راه چاره فوری هم وجود ندارد. همان‌طور که وقتی به جای چراغ قوه از موبایل استفاده می‌کنیم نباید به نوکیا برای کم نور ساختن ال‌سی‌دی ناسزا بگوییم، و وقتی در نوشابه در فضای رستوران به پرواز در آمد و به سر کسی که پشت میز کناری نشسته ‌است خورد و خجالت زده‌مان کرد، نباید تعجب بکنیم و وقتی با تماس کلید و پرده گوش درد در تمام وجودمان پیچید نباید کسی را ملامت کنیم.


1- «استفاده جالب ايرانيان از ابزار»، ویدیوی طنزی از اردشیر احمدی
2- 
کتاب «کار و فراغت ایرانیان»، حسن قاضی‌مرادی
3- کتاب 
«جامعه‌شناسی حس شرم در ایران»، حسن قاضی‌مرادی

پ ن: به نقل از استادان علیه تقلب


 
 
   |    نوشته شده توسط محمد حسین
 
 
 
فردا روز میلاد امام مهربانی، حضرت رضاست و چه خوش بحال ما که در جوارش هستیم و فاصلمون با آقا تنها 35 تا پله ست!
زائری بارانی ام آقا به دادم میرسی ؟
بی پناهم خسته ام تنها به دادم میرسی ؟
گر چه آهو نیستم اما پر از دلتنگیم
ضامن چشمان آهوها به دادم میرسی ؟
از کبوترها که می‌پرسم، نشانم می دهند
گنبد و گلدسته‌هایت را، به دادم می‌رسی؟
ماهی افتاده بر خاکم، لبالب تشنگی
پهنه آبی‌ترین دریا! به دادم می‌رسی؟
ماه نورانی شب‌های سیاه عمر من!
ماه من! ای ماه من! آیا به دادم می‌رسی؟
من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام
هشتمین دردانه زهـــرا به دادم میرسی ؟
باز هم مشهد، مسافرها، هیاهوی حرم
یک نفر فریاد زد: آقا به دادم میرسی؟

ضامن چشمان آهوها به دادم میرسی ؟؟ 

 
 
   |    نوشته شده توسط محمد حسین
 
 
 

من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغ‌التحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاه‌هاي دنیا درس مي‌خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده‌ام. امروز مي‌خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویمخیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی هست:

من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج رید ترك تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترك تحصیل تو دانشگاه مي‌آمدم و مي‌رفتم و خب حالا مي‌خواهم براي شما بگویم که من چرا ترك تحصیل کردم. زندگی و مبارزه‌ي من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوي مجرد بود که تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد که یک خانواده مرا به سرپرستی قبول کنداو شدیداً اعتقاد داشت که مرا یک خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندي قبول کند و همه چیز را براي این کار آماده کرده بود.یک وکیل و زنش قبول کرده بودند که مرا بعد از تولدم ازمادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینکه بعد از تولد من این خانواده گفتند که پسر نمی خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند. این جوري شد که پدر و مادر فعلی من نصف شب یک تلفن دریافت کردند که آیا حاضرند مرا به فرزندي قبول کنند یا نه و آنان گفتند که حتماً. مادر بیولوژیکی من بعداً فهمید که مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نکرده است. مادر اصلی من حاضر نشد که مدارك مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا کند تا اینکه آن‌ها قول دادند که مرا وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند.

این جوري شد که هفده سال بعدش من وارد کالج شدم و به خاطر این که در آن موقع اطلاعاتم کم بود دانشگاهی را انتخاب کردم که شهریه‌ي آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت براي شهریه‌ي دانشگاه خرج مي‌کردم بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فایده‌ي چندانی برایم ندارد. هیچ ایده‌اي که مي‌خواهم بازندگی چه کار کنم و دانشگاه چه جوري مي‌خواهد به من کمک کند نداشتم و به جاي این که پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج کنم ترك تحصیل کردم ولی ایمان داشتم که همه چیزدرست مي‌شود. اولش یک کمی وحشت داشتم ولی الآن که نگاه مي‌کنم مي‌بینم که یکی از بهترین تصمیم‌هاي زندگی من بوده است. لحظه‌اي که من ترك تحصیل کردم به جاي این کهکلاس‌هایی را بروم که به آن‌ها علاقه‌اي نداشتم شروع به کارهایی کردم که واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی براي من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و کف اتاق یکی از دوستانم مي‌خوابیدمقوطی‌هاي خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس مي‌دادم که با آن‌ها غذا بخرم.

بعضی وقت‌ها هفت مایل پیاده روي مي‌کردم که یک غذاي مجانی توي کلیسا بخورمغذا‌هایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس کنجکاوي و ابهام درونی‌ام تو راهی افتادم که تبدیل به یک تجربه‌ي گران بها شد. کالج رید آن موقع یکی از بهترین تعلیم‌هاي خطاطی را تو کشور مي‌داد. تمام پوستر‌هاي دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی مي‌شد و چون از برنامه‌ي عادي من ترك تحصیل کرده بودم، کلاس‌هاي خطاطی را برداشتم. سبک آن‌ها خیلی جالب، زیبا، هنري و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت مي‌بردم. امیدي نداشتم که کلاس‌هاي خطاطی نقشی در زندگی حرفه‌اي آینده‌ي من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن کلاس‌ها موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاش را طراحی مي‌کردیم تمام مهارت‌هاي خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آن‌ها را در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردم. مک اولین کامپیوتر با فونت‌هاي کامپیوتري هنري و قشنگ بود.

 

اگر من آن کلاس‌هاي خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مک هیچ وقت فونت‌هاي هنري الآن را نداشت. هم چنین چون که ویندوز طراحی مک را کپی کرد، احتمالاً هیچ کامپیوتري این فونت را نداشت. خب مي‌بینید آدم وقتی آینده را نگاه مي‌کند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه مي‌کند متوجه ارتباط این اتفاق‌ها مي‌شود. این یادتان نرود شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگري. این چیزي است که هیچ وقت مرا نا امید نکرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد کرده است.

داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شکست است.من خرسند شدم که چیزهایی را که دوستشان داشتم خیلی زود پیدا کردم. من و همکارم هواز شرکت اپل را درگاراژ خانه‌ي پدر و مادرم وقتی که من فقط بیست سال داشتم شروع کردیم ما خیلی سخت کار کردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یک شرکت دو بیلیون دلاري که حدود چهارهزار نفر کارمند داشت. ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه کرده بودیم؛ مکینتاش. یک سال بعد از درآمدن مکینتاش وقتی که من فقط سی ساله بودم هیأت مدیره‌ي اپل مرا از شرکت اخراج کرد. چه جوري یک نفر مي‌تواند از شرکتی که خودش تأسیس مي‌کند اخراج شود، خیلی ساده. شرکت رشد کرده بود و ما یک نفري را که فکر مي‌کردیم توانایی خوبی براي اداره‌ي شرکت داشته باشد استخدام کرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش مي‌رفت تا این که بعد از یکی دو سال در مورد استراتژي آینده‌ي شرکت من با او اختلاف پیدا کردم و هیأت مدیره از او حمایت کرد و من رسماً اخراج شدم.

احساس مي‌کردم که کل دستاورد زندگی ام را از دست داده‌ام. حدود چند ماهی نمی دانستم که چه کار باید بکنم. من رسماً شکست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیکان ولی نبود ولی یک احساسی در وجودم شروع به رشد کرد. احساسی که من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع کردن از نو. شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبکی یک شروع تازه جایگزین شده بود و من کاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یک شرکت به اسم نکست تأسیس کردم و یک شرکت دیگر به اسم پیکسار و با یک زن خارق العاده آشنا شدم که بعداً با او ازدواج کردمپیکسار اولین ابزار انیمیشن کامپیوتر دنیا را به اسم توي استوري به وجود آورد که الآن موفقترین استودیوي تولید انیمیشن در دنیا ست. دریک سیر خارق العاده‌ي اتفاقات، شرکت اپل نکست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تکنولوژي ابداع شده در نکست انقلابی در اپل ایجاد کرد. من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع کردیماگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروي تلخی بود که به یک مریض مي‌دهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقت‌ها زندگی مثل سنگ توي سر شما مي‌کوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزي که باعث شد من در زندگی ام همیشه در حرکت باشم این بود که من کاري را انجام مي‌دادم که واقعاً دوستش داشتم.

داستان سوم من در مورد مرگ است.من هفده سالم بود یک جایی خواندم که اگر هر روز جوري زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روي من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که من توي آینه نگاه مي‌کنم از خودم مي‌پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام مي‌دهم یا نه. هر موقع جواب این سؤال نه باشد من مي‌فهمم تو زندگی ام به یک سري تغییرات احتیاج دارم. به خاطر داشتن این که بالآخره یک روزي من خواهم مرد براي من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم‌هاي زندگی ام را بگیرم چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند. حدود یک سال قبل دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه‌ي صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور توي لوزالمعده‌ي من تشخیص دادندمن حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و کجاي آدم قرار دارد ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دکتر به من توصیه کرد

به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم. منظورش این بود که براي مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه‌هایم بگویم در مدت سه ماه به آن‌ها یادآوري بکنم. این به این معنی بود که براي خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روي من آزمایش اپتیک انجام دادند. آن‌ها یک آندوسکوپ را توي حلقم فرو کردند که از معده‌ام مي‌گذشت و وارد لوزالمعده‌ام مي‌شد. همسرم گفت که وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کردن کرد

چون که او گفت که آن یکی از کمیاب ترین نمونه‌هاي سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آن‌هایی که مي‌خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوندولی با این وجود مرگ واقعیت مشترك در زندگی همه‌ي ما ست.

شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنه‌ها را از میان بر مي‌دارد و راه را براي تازه‌ها باز مي‌کند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن تو زندگی بقیه هدر ندهید. هیچ وقت توي دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوي بقیه صداي درونی شما را خاموش کند و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروي کنید. موقعی که من سن شما بودم یک مجله‌ي خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر مي‌شد که یکی از پرطرفدارترین مجله‌هاي نسل ما بود این مجله مال دهه‌ي شصت بود که موقعی که هیچ خبري از کامپیوترهاي ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست مي‌شد. شاید یک چیزي شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود داشته باشد. در وسط دهه‌ي هفتاد آن‌ها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روي جلد آخرین شماره‌ي شان یک عکس از صبح زود یک منطقه‌ي روستایی کوهستانی بود. از آن نوعی که شما ممکن است براي پیاده روي کوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عکس نوشته بود

stay hungry stay foolish

 این پیغام خداحافظی آن‌ها بود وقتی که آخرین شماره را منتشر مي‌کردند

 stay hungry stay foolish

این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ‌التحصیلی شما آرزویی هست که براي شما مي‌کنم

 
 
   |    نوشته شده توسط محمد حسین
 
 
  امسال عید فطر مقارن شد با سالروز تولد من! و چه تقارن مبارکی!

ماه رمضان امسال برای من خیلی لذت بخش بود. قبلش کمی از طولانی بودن روزها و گرما نگران بودم ولی هیچیک از روزهای ماه مبارک بمن سخت نگذشت... همش لطف و لذت بود. انشالله بتونیم برکات و حال و هوای ماه رمضان رو تا سال آینده حفظ کنیم.

عید سعید فطر بر شما مبارک



 
 
   |    نوشته شده توسط محمد حسین
 
 
  ای مردم پیش از آنکه مرا نیابید،انچه می خواهید بپرسید که من راههای آسمان را بهتر از راههای زمین می شناسم. بپرسید قبل از آنکه فتنه ها چونان شتری بی صاحب حرکت کند و مهار خود را پایمال نماید و مردم را بکوبد و بیازارد و عقل ها را سرگردان کند

نهج البلاغه- خطبه 189

 
 
   |    نوشته شده توسط محمد حسین
 
 
  چه کسی دوست داره تا لایق فراگیری دانش حضرت باشه؟ چه ویژگی هایی باید داشته باشم تا حضرت بمن اعتماد کنند؟

حضرتش خطاب به کمیل:

بدانکه در اینجا (اشاره به سینه) دانش فراوانی انباشته است، کاش  کسانی را می یافتم که می توانستند آن را بیاموزند. آری تیزهوشانی می یابم اما مورد اعتماد نمی باشند.

1- (آنانکه) دین را وسیله دنیا قرار داده و با نعمت های خدا بر بندگان و با برهان های الهی بر دوستان خدا فخر می فروشند

2- گروهی که تسلیم حاملان حق می باشند اما ژرف اندیشی لازم را در شناخت حقیقت ندارند که با اولین شبه ای، شک و تردید در دلشان ریشه میزند

3-گروهی که سخت در پی لذت بوده و اختیار خود را به شهوت داده است

4- آنانکه در ثروت اندوزی حرص می ورزند

هیچکدام نمی توانند از دین پاسداری کنند و بیشتر به چهارپایان چرنده شباهت دارند و چنین است که دانش با مرگ دارندگانش می میرد

نهج البلاغه- حکمت 147

 
 
   |    نوشته شده توسط محمد حسین
 
 
 

امشب شب ولادت مرد نازنین کوفه ست، مولود کعبه، تجسم عدالت، شجاع، مهربان، نجیب و ... افسوس که مردم کوفه قدر حضرت را ندانستند و چقدر جای خالی حضرت هنوز که هنوزه احساس میشه. السلام علیک یا امیرمومنان یا علی(ع)

چه چیزی بهتر از زینت این نوشته ناقص به جملات حکیمانه حضرت:

گناهی که تو را پشیمان کند بهتر از کار خوبیست که تورا به خودپسندی وادارد

ارزش مرد به اندازه همت اوست و راسستگویی او به میزان جوانمردیش و شجاعت او بقدرننگی که احساس می کند و پاکدامنی او به اندازه غیرت اوست

از بخشش اندک شرم مدار که محروم کردن از آن کمتر است


 
 
   |    نوشته شده توسط محمد حسین
 
 
 

تماشای فیلم سخنرانی پادشاه، از همون ابتدا لذت بخش و گیراست. یک موسیقی آرام و دلنشین که شما رو به استودیوی خبر میبره و گوینده ای رو میبینید که با تشریفات خاصی داره برای اجرا آماده میشه.

وبعد آلبرت، فرزند جرج پنجم(کالین فیسر) که در کنار همسرش با استرس مشغول تمرین متنه سخنرانیه. زمانیکه آلبرت پشت میکروفن قرار میگیره، تازه دلیل استرس شاهزاده و همسرش رو می فهمیم:لکنت زبان. از همینجا شما به بازی فیسر علاقمند میشید

تلاش همسر آلبرت، اون رو به دکتر لیونل لاج(جفری راش) میرسونه که اگرچه دکتر نیست اما در کار خودش نظیر نداره. اولین دیدار آلبرت با لیونل خیلی بامزست از اصرار لینول به اینکه با اسم کوچک خطاب بشه و انتخاب اسم برتی برای شاهزاده تا شرط بندی که با برتی سر یک شیلینگ میبنده و از همه مهمتر اعتماد بنفس لینول در مقابل برتی..

در طول فیلم برتی یاد میگیره که چطور به تنش ها و استرس های خودش غلبه کنه. البته این مرهون تلاش ها و روش های منحصر بفرد لینوله وبس. سرعت درمان زمانی بیشتر میشه که لینول به ریشه بیماری پی میبره و میفمه که رفتار پرستار و برادر برتی در دوران کودکی،این مشکل رو حاد کرده.

داستان، روایت،بازی ها، ریتم فیلم، موسیقی و  دکور همگی شما رو از جذابیت های هالیوودی بی نیاز میکنه. اگرچه فضا تاریخیه و داستان مربوط به 1925 میشه  اما همزاد پنداری خوبی با برتی پیدا میکنی و مثل برتی به لیونل(فرشته نجات با نمک) اطمینان میکنی.

پیشنهاد میکنم از دستش ندین

 
 
   |    نوشته شده توسط محمد حسین
 
 
     
 

pctfx3.3

مجله اینترنتی رسانه

Digital Classic Fix Template

سي دي كاتالوگ چند رسانه اي گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog دامنه فارسی

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور